کتاب، حرف میزند

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است

کتاب را در ژانر رمان قرار داده اند اما بیشتر به شرح حال می ماند. شرح احوالات آخرین پادشاه از نظام شاهنشاهی. مستندواری است دقیق که البته از حمیدرضا صدر انتظار دیگری هم نمی رود. او که عاشقانه به تمام جزییات می پردازد و در هر صفحه از کتاب آنقدر مخاطب را با بارش اطلاعات خودش مورد هجوم قرار می دهد که از همان صفحات ابتدایی کتاب دست ها بالا برده می شود و تا انتها به خوانش این کتاب دوست داشتنی ادامه داده می شود. حکایت سال 1344 است اما مدام در گذر تاریخ چون فیلمی سینمایی عقب جلو می رود. تسلط نویسنده روی تاریخ معاصر و شیوه ادبی روایت خوانش آن را به همان اندازه که شاید تمامی ایرانیان امروز، کنجکاو زندگی شخصی محمدرضا پهلوی باشند، جذاب کرده است. نقطه منفی کتاب که توی ذوق من یکی زیاد میخورد، تکرار است. تکرار مکررات و شرح وقایعی که عینا چند صفحه قبل تر هم شرح داده شده است. البته می توان راضی از کنار این نقاط ضعف گذشت و به سرنوشت سیاه سفید این مرد فکر کرد.

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۰۶
___ سلوچ

بعد از خواندن چندین کتاب از نادر ابراهیمی باید بگویم که او را زیادی بزرگ کرده اند. اصولا حمایت حکومت از یک نویسنده به این ابعاد، ناخودآگاه ذهن خواننده را با این باور که او خوب است بخوانیدش، پر میکند. حدود صد کتاب نوشته است. به نظرم پر کاری هم حدی دارد. البته هستند افرادی که تعصب داشته باشند روی نویسنده ای و عاشق آثار و قلمش باشند اما آنقدر کتاب خوب توی دنیا هست که صد اثر از یک ذهن چنگی به دل نزند. حالا با وجود همه این حرفها میدانم که هنوز قرار است آتش بدون دود و بار دیگر شهری که دوست می داشتم و مردی در تبعید ابدی اش را بخوانم.

ابن مشاغل همانطور که از نامش پیداست درمورد شغل های مکرر و متفاوتی است که زندگی، نویسنده را وادار به انجام دادنشان کرده. دوران کار و بیکاری. پول و بی پولی. سختی و راحتی. کتاب از مجموعه مردان کوچک نویسنده است و چندان هم خواندنی نیست.

۱۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۶
___ سلوچ
جو غالب داستان های امروز فارسی فضایی رئال و متکی به تکنیک روایت است. گفتگو های سریعی که تاثیر دنباله دار در ذهن مخاطب ایجاد نمی کنند. حال این میان جریان سیال ذهن نه فقط در متن که در زمینه فکری نویسنده نیز رهاست. به قول شیوا بهره مند سعی اسدی در این کتاب بر ایجاد فضایی معلق میان واقعیت و وهم است. فضایی تیره و رعب آور. فکر میکنم شبیه آن است که به یک بیمار اوتیسمی که علاقه وافری به نوشتن دارد قلم بدهی و بگویی در طول هشت دقیقه هشت داستان برایت بنویسد و او به واسطه ذهن بی نظیرش بوطیقای شخصی و روان پریش خود را روی کاغذ بیاورد.


همین اوایل تیرماه 96، کورش اسدی خودکشی کرد. داشتم نظر نویسندگان و اهالی قلممان را درمورد مرگ اسدی می خواندم. اینکه یوسف علیخانی مرگش را قابل انتظار توصیف کرده بود. یا جمله حامد اسماعیلیون که گفته بود نویسنده ایرانی برای مُردن، در سکوت و تنهایی زندگی می کند. یا  این نقل قول از حسن محمودی: «کورش اسدی، تمام جور و جفایی را چشید که بر حق داستان ایرانی رفت. چشم‌مان را با عزت و شکوه بدرقه کنیم.»

+ از سمر خانوم واسه معرفی های خوبشون ممنونم :)
++ شما هم معرفی کنید :)
۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۱۷
___ سلوچ
نمایشنامه های تاریخی بیضایی را همه اندکی خوانده یا شنیده ایم. نوشتن در باب عشقی که پرسه زنان لابلای کوچه های نم دار تاریخ می گذرد. عیار تنها، حکایت شجاع دلی است که عاشق است بر همسر و کشورش. یک نفر باید مقابل قوم مغول بایستد. مقابل آنهمه وحشی گری که چندین قرن است سینه به سینه منتقل شده تا امروز نفرت همه ما را در سینه بپروراند. حکایت عاشقی در هنگام هجوم مغول حکایت غریبی است. جایی که همه به فکر نجات خود هستند. که از ترس خود و فرزندانشان را زودتر می کشند. اینجا مردی عاشق، تمام هستی جسمانی و روحانی خود را در راه دختری می دهد. اینجا کشور عاشقان است.


از کتاب:

عیار با شمشیر و تیردان و کمان مغول، و چنته ی خوراک او پیدا می شود.
دختر: (رنگ برگشته و لرزان) اینطوری ور نمی افتند .. (از خشم صدایش در نمی آید) اینطوری ور نمی افتند!
عیار تکه نانی از چنته ی مغول به او می دهد.
عیار: خوشمزگی اش مال گرسنگی ماست!
دختر: خیلی جوان بود؛ بچه سال. شاید مادری داشت که دلش همراه او بود. شاید آرزوها داشت
عیار: (در حال خوردن) کی آرزو داشت؟
دختر: جوانک مغول، که کُشتی؛ آرزو داشت _ نه؟
عیار: من چه بدانم؟ من که نمی شناختم

اینها را که میخوانی و این حجم از انسان دوستی که در بدترین شرایط دختری همچنان به دل مادر دشمنش فکر میکند؛ اشک در چشمانت جمع می شود. بی نظیر است. قومی چنین می شناسید؟ کجاست عیاری؟!
۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۱
___ سلوچ

داستانهای خوب کتاب های مورد علاقه مون رو تشکیل میدن

همینطور کتابهایی که از افراد خوب گرفتیم لحظات خوبمون رو با اون کتاب

حالا هردوی اینها را مخلوط کنید

بی نظیر میشود

تکرار نشدنی

مثل اولین تجربه بغض هنگام تولد

تلخ مثل تلخ ترین شکلات دنیا

شیرین مثل طعم عسل زیر دندان خرس

...

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۲
___ سلوچ

و این هم از سومین و آخرین کتاب از مجموعه کتاب های داستانی محمد کشاورز. مدت ها بود که داستانی به این صلابت ندیده بودم. شروع های بی نظیر و میخکوب کننده تمامی داستان های مجموعه، فضاسازی عجیب غریب و همزادپنداری خواننده با شخصیت ها، دخالت داده شدن ناخودآگاه خواننده برای حدس ادامه داستان و غافلگیری مدام او و در نهایت پایانی کاملا دلنشین که تا مدتها خواننده را به فکر کردن وا می دارد. این میان داستان پلنگ صورتی را سوت بزن طنز تلخ و در عین حال لبخند بر لب آوری داشت که به دل من خیلی نشست. خلاصه عرض کنم، پیش از این برو ولگردی کن رفیق را بهترین کتاب چند سال اخیر از نویسندگان داخلی می دانستم حال روباه شنی جایگاه مهدی ربی و آن کتابش را از آن خود کرد.


بند آغازین داستان هشت شب، میدان آرژانتین:

پناه می برم به وب گردی های شبانه. شبی که از غروب دلم لرزیده برای صدای لرزان دخترم که آن سوی خط گریه می کند. با کسی دعوا دارد. کسی که داد و بیداد می کند. صدا را می شناسیم. صدای شوهرش است. سارا را صدا می زنم. اما او دارد جواب شوهرش را می دهد. من صدا می زنم. داد می زنم. اما انگار نمی شنود. انگار کسی گوشی را از دستش می گیرد و پرت می کند گوشه ای، اما آنقدر نزدیک که صدای دعوا را می رساند. صدای شکستن را. گویی گلدانی، آینه ای، یا جام پنجره ای فرو می ریزد. از ضربه پرتاب چیزی. صدای جیغ. صدایی که از کارد حرف می زند و از کشتن. بی در کجا و دست و پا گم کرده می چسبم به گوشی تلفن.

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۸
___ سلوچ
فرار اودیسه وار مردی از کره شمالی به سوی آزادی. این جمله روی کتاب تمام قصه کتاب است. روایت عجیب، وحشتناک و در عین حال جذاب و خواندنی است. مردی که از بدترین شرایط زندگی در بدترین زندان بدترین کشور دنیا به طوری خاص فرار می کند. در خلال داستان نویسنده که مصاحبه کننده ای است با این مرده کره ای، اطلاعاتی درمورد وضعیت کره شمالی، چین، کره جنوبی و آمریکا می دهد. اطلاعاتی که خیلی هم بدون جانب داری نیست.
کتاب با این جمله آغاز می شود. "اولین خاطره او یک اعدام است..."
سرگذشت نامه ای که نقل داستان بیچارگی و خیانت، پشتکار و شجاعت است. داستان به عنوان بهترین زندگینامه نویسی در سایت محبوب من، گودریدز در سال 2012 انتخاب شد. به نظرم خواندن این کتاب بر تمامی انسان های روی کره زمین واجب است. باید دید و شنید که ذات بشر چقدر هنوز تمایل به خشونت دارد.

قسمت هایی از کتاب:

و اشاره کرد که خودش دیده است، نوزادان تازه متولد شده را آنقدر با میله آهنی کتک زده اند تا بمیرند.

--

او همچنین در کلاس هایی شرکت کرد که در آن مزایا و برنامه هایی را که دولت به پناه جویان می دهد به او توضیح دادند که شامل آپارتمان رایگان، مقرری ماهانه هشتصد دلاری به مدت دو سال و تا سقف هجده هزار دلار در صورت ورود شخص به دوره های یادگیری شغل یا تحصیلات عالی می شد.
۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۲۹
___ سلوچ

"مگه میشه؟ چطور ممکنه؟ یعنی باورش شد؟" و کلی سوال از این دست را در ذهن خودم غربال می کردم وقتی میخواندم نخستین داستان مجموعه بلبل حلبی را. داستان دوم این سوالات و پیچیدگی ها کمتر شد اما دلپذیری اش را به فضای خوبی داد که احساس نیز قشنگ بود. از داستان سوم به بعد دیگر همه چیز معمولی شد. حتی معشوق صادق هدایت نیز آنچنان که باید دل نمی برد. اتفاقها معمولی. توصیفات معمولی. بعضی از داستان ها اصلا داستان نبود و صرفا روایت محض بود. اما در کل خواندن شبیه زندگی کردن با شخصیت ها بود که این بهترین ویژگی یک داستان میتواند باشد.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۰۶
___ سلوچ

خانوم زرلکی دیروز یزد بودند و منی که حدودا 6 سال پیش نخستین داستانهایم را برای ایشان فرستاده بودم و ایشان با مهربانی پاسخم را داده بودند، خدمت حضورشان رسیدم و عرض ادبی کردم. مجموعه داستان ما دایناسور بودیم تنها مجموعه داستان چاپ شده ایشان است. قصه ها لحن ساده و معمولی و به دور از توصیفات زیاد و خسته کننده هستند. داستان ها اکثرا غافلگیری دارد که این غافلگیری به سبک نوشته برمیگردد نه به ایده داستان. طوری که از نظر من بیشتر داستان های کتاب به روایتهای زنانه ای از تجربیات شخصی نویسنده می ماند. بعضی داستان ها در حال و هوای دوران جنگ می گذرند که آنها را بیشتر از بقیه من دوست داشتم. در یک کلام کتاب بسیار ساده و داستان ها معمولی است اما ارادت قلبی بنده به خانوم زرلکی کتاب را برای من بسیار خواندنی کرد.



قسمتی از کتاب:

من دایناسور نبودم. برای همین وقتی وسط دعوا پای پانزده سال پیش را وسط کشید، خودم را انداختم روی تخت خواب و سرم را فرو کردم توی بالش نرم. زمان دایناسورها چه ربطی به من داشت؟ سرم را توی بالش فشار می دادم و بلندبلند گریه می کردم.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۱۶:۰۶
___ سلوچ

فضای داستانهای کتاب متنوع اما با ترس و طنز خاصی همراه بود. نویسنده با نثر ساده و به دور از حاشیه اصول داستان نویسی را با بهترین صورت ممکن پیاده کرده. توصیفات نه طولانی و کسل کننده و نه کوتاه و ناکامل هستند. مکان اکثر داستان ها در روستاهای جنوبی کشور است و نحوه روایت نشانگر آشنا بودن کامل نویسنده به موقعیت است. شخصیت های به وجود آمده کاملا رئال و باورپذیرند. روزی با خانوم نویسنده ای صحبت می کردم. گفتند که اگر میخواهی روزی داستان بنویسی حتما با دقت کتابهای محمد کشاورز را بخوان.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۵:۱۶
___ سلوچ