کتاب، حرف میزند

۸ مطلب با موضوع «کتاب :: داستان خارجی» ثبت شده است

داستان پسربچه ای که متفاوت از دیگران تخیلات غریبی دارد. گمان میکنم بوبن را بتوان نه نویسنده داستانهای عامه پسند شناخت؛ بلکه داستانهایی آرام و معمولی اما وادارکننده به فکر و ماجراهای بزرگی که در پس داستانهایش اتفاق می افتد.

گمان نمیکنم دیگر دلم بخواهد از کریستن بوبن چیزی بخوانم :))

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۶ ، ۰۹:۲۱
___ سلوچ

اونقدر توی ذهنم تصویر بدی به جا گذاشت که فقط دوست دارم چند روز و هفته بگذره تا یادم بره چی خوندم. رسما موقع خوندن قلبم هزارتا میزد و کلی وحشت زده شده بودم. داشتم الان برای دوستی کامنت میذاشتم که انگار شکنجه میدادن آدمو موقع خوندنش :/

عکس هم خودم اصلا نگرفتم از بس یه جوری مور مورم شد. ولی عکس این دوستمون قشنگ بود، امیدوارم عکسشونو میذارم ناراحت نشن :)

حالا واسم سوال شد چرا خدایا پیمان خاکسار اینقدر پرکاره؟ چجوری میتونه اصن. کی وقت میکنه اینهمه ترجمه میکنه :/

اینجا وبلاگ عکس

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۸:۳۶
___ سلوچ
روی جلد کتاب نوشته پنج داستان موسیقی و شب. پنج داستان دور برای من شرقی. پنج داستان دور برای من که موسیقی جایگاه بسیار کمی در زندگیم دارد. پنج داستان عمیقا احساسی و حزن آلود برای درک کردن انسانهایی که شبیه من نیستند. همیشه فکر میکردم کتابهایی که آدم میتواند خودش را به جای شخصیت ها بگذارد و با آن دید کتاب را بخواند جذاب ترین کتابهاست اما انگار می شود صرفا به عنوان یک خواننده کتاب به دست و یک خواننده ای که از بالا شاهد همه اتفاقات گذرا در موقعیت مکانی و زمانی قصه هاست، لذت برد از این واژه ها.
در آخر دوباره ممنونم از padme عزیز که این انتخاب خوب را داشت و درست وقتی برایم فرستاد که همان روزها ایشی گورو نوبل ادبیات را گرفت.


قسمتی از کتاب:
شطرنج بازی می کنی؟ من بدترین شطرنج باز دنیا هستم. اما قشنگ ترین شطرنج را دارم...
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۸:۴۵
___ سلوچ

به قول دوستی چقدر این کتاب میتونه پر از انگیزه و امید بکنه وجود آدمو. کوتاه و تاثیرگذار. من نسخه نشر آموت رو خوندم که انگلیسی بسیار روان و ساده ای هم داشت

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۶ ، ۰۸:۵۳
___ سلوچ
فکر کنم قشنگ ترین کتابی بود که نیمه کاره رها کردم. یک وقتی چشمم را لابلای کتابها به خود جذب کردم و آنقدر خواندم که یک مشتری آمد و آن را برد. دیگر موجودی از این کتاب نداشتیم و مرکز پخش کتابمان هم نداشت. تا صفحه 100 همینقدر خواندم. کتاب از نکات روانشناسی و گاه فلسفی رابطه ها میگفت در خلال بیان یک تجربه شخصی و درواقع یک داستان. شاید خیلی ساده به نظر میرسید اما تمام خط به خط کتاب را با پوست و استخوانم تجربه کرده بودم و حس همدلی عجیبی با آلن دوباتن داشتم.


از متن کتاب:
وقتی به کسی از موضع عشق یک طرفه نگاه می کنیم و به لذتی می اندیشیم که از بودن با او در بهشت برین به ما دست می دهد، ناخودآگاه نکته ای اساسی را فراموش می کنیم. این که اگر او هم ما را دوست بدارد، علاقه ما به چه سرعتی رنگ خواهد باحت. ما عاشق می شویم چون نیازمندیم با توسل به فردی آرمانی از دست خود فاسدمان برهیم. خب اکر این فرد روزی برگشت و متقابلا عاشق ما شد چه؟ فقط می توانیم شگفت زده بشویم. آخر این موجود الهی که ما در تصور داشتیم، چگونه می تواند اینقدر بدسلیقه باشد که از کسی مانند ما خوشش بیاید؟ اگر برای عاشق شدن باید باور داشته باشیم که معشوق از جهاتی از ما سر است. زمانی که این عشق متقابل می شود، آیا تناقض ظالمانه ای به وجود نمی آید؟ «اگر او تا این حد فوق العاده است، چگونه می تواند عاشق کسی مثل من شود؟»
۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۸
___ سلوچ
وقتی چشمم به عنوان لابلای کتابها افتاد سریع برش داشتم. اسم وبلاگ یکی از دوستانم را داشت و بی مقدمه و خیلی سریع شروع به خواندنش کردم. داستان اول کتاب پرواز به نیروانا. حکایت جنگ بود و پرواز و دیوانگی. آنقدر به دلم نشست که بیخیال خواندن ادامه کتاب شدم. ترسیدم اگر مابقی داستان های کتاب تا این اندازه جذاب نباشند چه؟ اما احتمال آنکه ممکن است همه داستانهای کتاب دلنشین باشند مرا به قصه دیگری سوق داد و اصلا خوب نبود. همین دو داستان از این کتاب را خواندم. تلواسه واژه خوبی است برای توصیف حال بعد از خواندن این کتاب


از متن کتاب:

آنگاه چنان ناگهانی از ابرها بیرون آمدم و آنچنان سریع که کور شدم. هیچ زمانی بین بودن و نبودن در آن وجود نداشت. یک لحظه من در آن بودم و سفیدی اطرافم متراکم و ضخیم بود و در همان لحظه، خارج از آن بودم و روشنایی آنچنان درخشان بود که کور شدم. چشمانم را چند ثانیه بستم و وقتی دوباره آن را گشودم، همه چیز آبی بود. آبی تر از هرچیزی که تا کنون دیده بودم. آبی تیره نبود، آبی روشن نبود، آّبی آبی بود. یک رنگ درخشنده خالص که قبلا هرگز ندیده بودم و نمی توانم آن را به وصف درآورم. به اطرافم، به بالا و پشت سرم نگاه کردم. مستقیم نشستم و از ورای شیشه ی اتاقک خلبان به زیر پای خود نگاه کردم. درخشان و روشن بود، مثل روشنایی مطبوع خورشید، در حالی که از خورشید خبری نبود. آن گاه آنها را دیدم.در نقطه‌ای دور از من و بالای سرم، آن جلو جلو‌ها، یک خط طولانی از هواپیماهایی را دیدم که در آسمان پرواز می‌کردند. آن‌ها در ستون تیره‌ی واحدی پیش می‌رفتند، همه با سرعت یکسان. همه در یک مسیر، همه نزدیک به هم در پی هم می‌رفتند و آن ستون، از این سر تا آن سر آسمان، تا جایی که چشم کار می‌کرد، امتداد داشت. آن راه محتوم آن‌ها برای پیشروی بود. گویی تندبادی آن‌ها را یکجا به پیش می‌راند. با دیدن این منظره بود که من دریافتم شاهد چه چیزی هستم. من ابدیت را می‌دیدم.
۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۱۳
___ سلوچ

دو کتاب پین بال و پس از زلزله موراکامی را پیش از این خوانده بودم و همیشه در تعجب بودم که چرا به دلم نمیشیند؟ چرا آنقدر که padme و سمر و همه و همه تعریفش را میکنند خوشم نمی آید؟ اما این مجموعه داستانش را که امروز صبح به وقت کارآموزی در شرکت خواندم خیلی به دلم نشست. آنقدر که حتی یک بار هم کتاب را زمین نگذاشتم و با عشق و لذت خواندم. ساده و خودمانی. 


معجزه به وقوع پیوست. یک روز آنها در گوشه ای از خیابان به هم برخوردند.

پسر گفت: «شگفت انگیزه. من در تمام زندگی م دنبال تو بودم. شاید باورت نشه، ولی تو دختر صددرصد دلخواه من هستی.»

دختر به او گفت: «تو هم مرد صددرصد دلخواه  من هستی، دقیقا با همون جزئیاتی که تصور می کردم. درست مثل یک رویاست.»

۱۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۰۷
___ سلوچ

داستانهای خوب کتاب های مورد علاقه مون رو تشکیل میدن

همینطور کتابهایی که از افراد خوب گرفتیم لحظات خوبمون رو با اون کتاب

حالا هردوی اینها را مخلوط کنید

بی نظیر میشود

تکرار نشدنی

مثل اولین تجربه بغض هنگام تولد

تلخ مثل تلخ ترین شکلات دنیا

شیرین مثل طعم عسل زیر دندان خرس

...

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۲
___ سلوچ