کتاب، حرف میزند

۳۸ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

داستان پسربچه ای که متفاوت از دیگران تخیلات غریبی دارد. گمان میکنم بوبن را بتوان نه نویسنده داستانهای عامه پسند شناخت؛ بلکه داستانهایی آرام و معمولی اما وادارکننده به فکر و ماجراهای بزرگی که در پس داستانهایش اتفاق می افتد.

گمان نمیکنم دیگر دلم بخواهد از کریستن بوبن چیزی بخوانم :))

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۶ ، ۰۹:۲۱
___ سلوچ
زن درون قطاری است که میگذرد. به نظر خیلیها شاید یک مسیر تکراری و کسل کننده و روزمرگی مسخره ای باشد اما او به پنجره نگاه میکند. با دقت. با ذهنی آزاد و داستان سرا. به خانه هایی که سریع از مقابل چشمانش میگذرند. در ذهن حکایت یکی از این خانه ها را میسازد. در ذهن به این خانه سفر میکند. عاشق میشود. شاید آدم میکشد...
نحوه روایت عجیبی داشت. همزمان با این کتاب که خیلی بیشتر از موضوع داستان، فرم بود که کشش ایجاد میکرد و مخاطب را به دنبال خود میکشید، مقاله ای در باب اندیشه های مارتین هایدگر و امانوئل کانت میخواندم. و دوباره این سوال همیشگی را از خودم میپرسیدم که ساختار یا مفاهیم؟
جایی خواندم نوشته بود روایتی زنانه از یک ماجرای پلیسی. ماجرای همیشگی عشق و شکست این بار با همراهی افکاری سرگردان و در میان صدای نخراشیده آهن بر آهن ریل قطار، به داستانی خونین و مهیج تبدیل شده است.


در برنامه 24 آبان 96 کتاب باز شبکه نسیم محمد نادری بازیگر، این کتاب را به بینندگان معرفی کرد :)
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۷:۲۵
___ سلوچ

اونقدر توی ذهنم تصویر بدی به جا گذاشت که فقط دوست دارم چند روز و هفته بگذره تا یادم بره چی خوندم. رسما موقع خوندن قلبم هزارتا میزد و کلی وحشت زده شده بودم. داشتم الان برای دوستی کامنت میذاشتم که انگار شکنجه میدادن آدمو موقع خوندنش :/

عکس هم خودم اصلا نگرفتم از بس یه جوری مور مورم شد. ولی عکس این دوستمون قشنگ بود، امیدوارم عکسشونو میذارم ناراحت نشن :)

حالا واسم سوال شد چرا خدایا پیمان خاکسار اینقدر پرکاره؟ چجوری میتونه اصن. کی وقت میکنه اینهمه ترجمه میکنه :/

اینجا وبلاگ عکس

۱۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۸:۳۶
___ سلوچ
تعلق جان آدمی بین روحیه سخت کارگری در کارخانه و دلخوشی دست به قلم شدن. روایتی ساده و جذاب و البته تلخ که بدون زمین گذاشتن و به همراه کلی غصه خوردن تا انتها خواندم. پسری که از مادر فاحشه و روستای سیاهشان فرار میکند و به شهر پناه می آورد برای شاید تحقق آرزوها اما آنجا هم کارگر می شود و تنها امیدش دیدن لین دختر مورد علاقه کودکی اش و یا ذهنش.
از آگاتا کریستف عزیز شرمنده م که گاهی با آگاتا کریستی اشتباه می گرفتمش :))
و
۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۰۹:۰۳
___ سلوچ
روی جلد کتاب نوشته پنج داستان موسیقی و شب. پنج داستان دور برای من شرقی. پنج داستان دور برای من که موسیقی جایگاه بسیار کمی در زندگیم دارد. پنج داستان عمیقا احساسی و حزن آلود برای درک کردن انسانهایی که شبیه من نیستند. همیشه فکر میکردم کتابهایی که آدم میتواند خودش را به جای شخصیت ها بگذارد و با آن دید کتاب را بخواند جذاب ترین کتابهاست اما انگار می شود صرفا به عنوان یک خواننده کتاب به دست و یک خواننده ای که از بالا شاهد همه اتفاقات گذرا در موقعیت مکانی و زمانی قصه هاست، لذت برد از این واژه ها.
در آخر دوباره ممنونم از padme عزیز که این انتخاب خوب را داشت و درست وقتی برایم فرستاد که همان روزها ایشی گورو نوبل ادبیات را گرفت.


قسمتی از کتاب:
شطرنج بازی می کنی؟ من بدترین شطرنج باز دنیا هستم. اما قشنگ ترین شطرنج را دارم...
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۸:۴۵
___ سلوچ
آرمانشهر که نه لزوما اما ساخت دوباره دنیا از اول، شاید ایده خیلی کتابها فیلمها و یا حتی داخل ذهن آدمهای زیادی باشد. داستان کتاب حکایت پسری به نام کوزیمو ست که از دوازده سالگی بالای درخت زندگی میکند و دیگر هیچوقت پایش را روی زمین نمیگذارد. او آن بالا کتاب میخواند، شغل دارد، عاشق می شود درمورد حکومت و دولت نظراتی دارد. انگار حیات دیگری را از نو سر گرفته است. داستان پسری از قرن نوزدهم که گوشه نشینی و جدایی طلبی انسان آن روز را نشان می دهد.
شاهکار کالوینو بود. بدم نیامد اما دوست داشتم بهتر از اینها می بود.
۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۳:۵۷
___ سلوچ
موضوعات جدید و نثر متفاوت اما در چارچوب قوانین داستان کوتاه، مستور را شاید از بهترین نویسندگان حال حاضر ما کرده است. چند سال پیش که روی ماه خدا را ببوس را خواندم، اصلا خوشم نیامد از آن همه سادگی اما امروز دقیقا به همین دلیل دلباخته اش شدم. این را گفتم تا یادم بماند گذر زمان سلیقه خود تنهایمان را چقدر عوض میکند.


قسمتی از کتاب:
به نظر من آدم ها به این دلیل آدم می کشند چون این دنیا عوضی است و دنیا ببه این دلیل عوضی است چون آدمهاش می توانند عین آدامس جویدن آدم بکشند
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۰۹:۰۸
___ سلوچ

به قول دوستی چقدر این کتاب میتونه پر از انگیزه و امید بکنه وجود آدمو. کوتاه و تاثیرگذار. من نسخه نشر آموت رو خوندم که انگلیسی بسیار روان و ساده ای هم داشت

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۶ ، ۰۸:۵۳
___ سلوچ

دوست داشتم در باب هنر انتزاعی اندکی بخوانم. خب چه کسی بیشتر از کاندینسکی و دالی و کتابهایی که در این زمینه بود. از معنویت در هنر کاندینسکی شروع کردم اما پایان کتاب دیگر دوست نداشتم فعلا از نقاشی تخیلی چیزی بدانم. کتاب خیلی ساده و روان و فکر میکنم نسبت به حجمش مفید بود. اما صرفا کتاب خوبی برای مطالعه دیگربار در این زمینه بود و نه مرجع صحیحی برای شروع خواندن در باب یک سبک

اصلنم به خودم تخفیف ندادم :))

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۶ ، ۱۷:۳۰
___ سلوچ
فکر کنم قشنگ ترین کتابی بود که نیمه کاره رها کردم. یک وقتی چشمم را لابلای کتابها به خود جذب کردم و آنقدر خواندم که یک مشتری آمد و آن را برد. دیگر موجودی از این کتاب نداشتیم و مرکز پخش کتابمان هم نداشت. تا صفحه 100 همینقدر خواندم. کتاب از نکات روانشناسی و گاه فلسفی رابطه ها میگفت در خلال بیان یک تجربه شخصی و درواقع یک داستان. شاید خیلی ساده به نظر میرسید اما تمام خط به خط کتاب را با پوست و استخوانم تجربه کرده بودم و حس همدلی عجیبی با آلن دوباتن داشتم.


از متن کتاب:
وقتی به کسی از موضع عشق یک طرفه نگاه می کنیم و به لذتی می اندیشیم که از بودن با او در بهشت برین به ما دست می دهد، ناخودآگاه نکته ای اساسی را فراموش می کنیم. این که اگر او هم ما را دوست بدارد، علاقه ما به چه سرعتی رنگ خواهد باحت. ما عاشق می شویم چون نیازمندیم با توسل به فردی آرمانی از دست خود فاسدمان برهیم. خب اکر این فرد روزی برگشت و متقابلا عاشق ما شد چه؟ فقط می توانیم شگفت زده بشویم. آخر این موجود الهی که ما در تصور داشتیم، چگونه می تواند اینقدر بدسلیقه باشد که از کسی مانند ما خوشش بیاید؟ اگر برای عاشق شدن باید باور داشته باشیم که معشوق از جهاتی از ما سر است. زمانی که این عشق متقابل می شود، آیا تناقض ظالمانه ای به وجود نمی آید؟ «اگر او تا این حد فوق العاده است، چگونه می تواند عاشق کسی مثل من شود؟»
۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۵۸
___ سلوچ