کتاب، حرف میزند

۱۱ مطلب با موضوع «فیلم :: فیلم ایرانی» ثبت شده است

فقر هیچوقت در هیچ هنری تمام نخواهد شد تا خود فقر تمام نشده باشد. دورنمای فقر و زندگی سخت یک خانواده در مقابله با مردی که از زندگی شخصیش جز اینکه پزشکی با وضع مالی خوب است و پدر بیماری دارد، هیچ نمیدانیم. و فداکاری این مرد با گفتن بزرگترین دروغ زندگیش برای نجات یک خانواده. شاید با دادن دیه. دوستم که اینقدر از حال و هوای سینما دور بوده سالها و فقط فیلمهای هالیوودی توی لیست IMDB دیده میگفت فیلم خوبی نبود اما واقعا با وضعیت حال حاضر سینمامون و فیلمهایی که جایزه میگیرن و مثلا توی همین نوروز یه مشت کمدی اکران شدن و همه اینها، انصافا فیلم جمع و جور و خوبی بود. مخصوصا اینکه چقدر دل من یکی واسه دیدن هدیه تهرانی زیبا همیشه تنگه :)

پی نوشت: یه عکس درست درمون از پوستر فیلم پیدا نکردم عوضش اینو ببینین چقدر خوبه هدیه :))

پی نوشت2: آخرین سینمای سال 96. پیتزای قبلش و ماشین سواری بعدش و قهوه همراه و خنده و اینا. موندگار شد :)

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۴۹
___ سلوچ
داستان هیچ حرف جدیدی واسه گفتن نداره جز اینکه فیلم توی یزد ساخته شده و پر از لهجه های قشنگ یزدیه. داستان معمولی بازی ها معمولی و یه فیلم معمولی. جدایی زوج ها و بیماری ها جسمی و دهن مارو هم سرویس کردن از تقابل سنت و مدرنیته مثلا در زیرلایه های فیلم. این حجم از بازگویی خیلی شبیه اغراقه به نظرم. البته فیلم رو مثل من تو سینمای یزد نبینید چون تک تک آدمها میخوان بگن که عه فلانی که توی فیلمه رو میشناسن یا اینجا فلان خیابونه و نفر جلوییتون هم دو تا اسلایس کیک و کلی پفک و چیپس آورده کل فیلم در حال نشخوار کردنه. اما با همه این حرفها حمایت از این فیلم نشانگر حمایت از کارگردانهای مستقل شهرستانی باشه و در نهایت اندکی به فرهنگ سازی شهر کمک کنه :)
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۵۶
___ سلوچ
زمانی برای مستی اسب ها را از همین کارگردان قبلا دیده بودم و اشک ریخته بودم. این فیلم هم مرا به همان حال و هوا برد. در جایی که بچه ها با باز کردن و فروختن مین های جنگ خرج زندگی در می آورند پسری هر دو دستش را حین همین کار از دست داده. خواهر دوازده سیزده ساله اش بچه ای معیوب حاصل از تجاوز سربازان آمریکایی دارد و پدر و مادری هم در کار نیستند. به شدت زندگیشان تلخ است و با خودکشی دختر تلخ تر هم می شود. ماجرای جنگ آمریکا و عراق و کردهایی که چقدر زجر کشیده هستند. و آخ از این موسیقی حزن انگیز حسین علیزاده. اگر با یک کرد صحبت کنید یا کرد باشید حتما متوجه شدید که چقدر این قوم از دست ما گله دارند و به حق هم. امیدوارم روزهای شادتان هم برسد...
۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۱۷
___ سلوچ

اولین تجربه تماشای یک فیلم از سینمای هنر و تجربه در داخل سینمای خلوت. داستان معمولی و صحنه های آهسته. فضای خانه ای دور و تجربه وقایعی نزدیک. عشق همیشه دوست داشتنی است :)

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۳۳
___ سلوچ
سعید روستایی را با رئال بی نظیر و تکان دهنده ابد و یک روز همه مان خیلی خوب در خاطر داریم. این فیلمانه او نیز روایت بدبختی های ناتمام انسان امروز است در این کشور بی در و پیکر. لااقل این فیلمها این فایده را دارند که بعد از دیدنشان یک خداروشکر بلند بگوییم که زندگیمان می توانست خیلی بدتر از اینها باشد :/
در کل جدای از بازی قابل قبول، متن ضعیف داستان و پایان باز کاملا نامتناسب با جریان فیلم توی ذوق می زد.
مثلا بخوام نمره بدم 4 از 10
۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۴۳
___ سلوچ

جنگ. کاش این کلمه نبود اصلا. کاش این واژه را از دایره لغات تمام زبانهای دنیا میشد برداشت.

نه خانوم الکسیویچ جنگ چهره زنانه دارد. چهره ای درهم و تلخ اما قلبی گرم و امیدوار. گیلانه تکیه گاه و غمخوار است. تنهاترین قصه. گیلانه زنی است که جنگ نرفته اما برای زندگیش هر لحظه جنگیده است.

بازی چشم نواز فاطمه معتمدآریا بی نظیر بود. سه بار چشمهای مرا اشکی کرد این نازنین بانو

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۶
___ سلوچ

مرز بین خیال و واقعیت. مرز بین دو نفر عاشق. پدری که دخترش بود. چند وقت پیش فیلمی رو دیدم که انگار ساخته شده بود تا فقط دی کاپریو هنر بازیش رو نشون بده (فیلم بازگشته) و این فیلم هم انگار ساخته شده بود تا نگار جواهریان بازی کنه. اما فارغ از اون شیوه های متفاوت و جذاب روایت حتی با یک داستان تکراری هم برای من جذابن.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۸:۲۱
___ سلوچ

پسری نابینا در روستایی زیبا و پدری که نماد دل مشغولی های پست انسان قرن بیستم است. رنگ خدا، مقایسه ای میکند جهان بینی و نگرش بین یک جفت چشم روشن و یک قلب روشن را. وجدان این مرد با مرگ مادر و رفتن همسر تلنگری می خورد اما چه حیف که دیرهنگام است برای تغییر. و محمد نابینا همانطور که خودش میخواست به سمت خدایی که تنها دوستدار اوست، می رود. همچون پرندگانی که از ابتدا تا انتهای فیلم شوق پریدن را در دل محمد زنده نگه می دارند. کجا زندگی را گم کردیم که این چنین دل سنگ شده ایم؟...

+راستی چرا از این دست فیلمها و از این دست مجیدی ها و کیارستمی ها دیگه تو سینمامون سر بلند نمیکنند؟ چرا همش کمدی های سطحی یا اجتماعی هایی با رنگ و بوی خیانت و خشونت؟


دیالوگی از فیلم:

معلممون میگه، خدا شما نابیناها رو بیشتر دوس داره. چون نمی بینید. ولی من گفتم، اگه مارو دوست داشت نابینا نمی کرد تا اونو نبینیم. اون گفت خدا دیدنی نیست همه جا هست. شما میتونین اونو حس کنید. شما میتونین با دستاتون ببینین. حالا من همه جا رو میگردم تا بالاخره یه روزی دستم به خدا بخوره و همه چیو بهش بگم. هرچی توی دلم هست...

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۲
___ سلوچ

خب تمام صحنه ها و دیالوگ ها را کامل یادم بود. محل فیلمبرداری و صحنه هاو بازی های فیلم هم درخشان بودند. کلی خوشمان آمد. هم از متن نمایشنامه هم کل فیلم. فیلم های عرفانی اصولا آرامش خاصی دارند که به نظرم انسان امروز شدیدا به آن نیازمند است

لینک فیلمنامه

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۱
___ سلوچ

به نظرم فیلم در عین حال که مخاطبان عام را با بازیگران محبوبشان راضی نگه میدارد مخاطبان هنری فیلم را هم که از کیارستمی انتظار چیزی شعرگونه در فیلم دارند برآورده میکند.

این وسط فقط می ماند آنها که خودشان را در چارچوب مسخره قاعده و قوانین فیلم سازی محصور کرده اند. کیارستمی نه تنها در این فیلم که در فیلمهای دیگرش هم سبک خاص و دوست داشتنی خودش را پیاده می کند.

همه عاشقان عباس کیارستمی رو دعوت میکنم این بخش از مجله داستان همشهری رو بخونن.


از بین تمام صحنه ها و آدم ها، این صحنه که ژولیت بنوش اشک میریزه برام خاص و قشنگ بود...
۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۶
___ سلوچ