کتاب، حرف میزند

۱۲ مطلب با موضوع «فیلم» ثبت شده است

دوستی دارم که اخیرا کتابش را خوانده بود و گفت که حیف شد این داستان به این خوبی فیلم نشد. گفتم معمولا کتابهایی که فیلم می شوند ضربه سنگینی می خورند و همان بهتر که کتاب باقی می ماندند. انگار یک قانون نانوشته ست. داستان فیلم نباید از روی کتابی اقتباس شده باشد. حتی اگر مثل این یکی خود نویسنده کتاب، فیلمنامه را هم تنظیم کرده باشد. گرچه از کتاب کلی تعریف شنیدم و در آن اندازه زیبا نبود و از فیلم کلی بد شنیدم و اتفاقا فیلم خوبی هم بود. پس نتیجه میگیریم که شنیدن کی بود مانند دیدن :))

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۰۹:۵۸
___ سلوچ

جنگ. کاش این کلمه نبود اصلا. کاش این واژه را از دایره لغات تمام زبانهای دنیا میشد برداشت.

نه خانوم الکسیویچ جنگ چهره زنانه دارد. چهره ای درهم و تلخ اما قلبی گرم و امیدوار. گیلانه تکیه گاه و غمخوار است. تنهاترین قصه. گیلانه زنی است که جنگ نرفته اما برای زندگیش هر لحظه جنگیده است.

بازی چشم نواز فاطمه معتمدآریا بی نظیر بود. سه بار چشمهای مرا اشکی کرد این نازنین بانو

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۶:۱۶
___ سلوچ

مرز بین خیال و واقعیت. مرز بین دو نفر عاشق. پدری که دخترش بود. چند وقت پیش فیلمی رو دیدم که انگار ساخته شده بود تا فقط دی کاپریو هنر بازیش رو نشون بده (فیلم بازگشته) و این فیلم هم انگار ساخته شده بود تا نگار جواهریان بازی کنه. اما فارغ از اون شیوه های متفاوت و جذاب روایت حتی با یک داستان تکراری هم برای من جذابن.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۸:۲۱
___ سلوچ

فکر که میکنم چقدر فیلم سینمایی عاشقانه دیده ام. هر کدام به نوعی در تلاشند تا بیانگر عشقی باشند که خارج از چارچوب نمایش است. حتی بیرون از گفتار و شنیدار و هر فعلی که غیر از احساس باشد. عشق را تا کنون چه کسی دیده است؟

فیلم روایت یک روز از سال از جوانی یک دختر و پسر عاشق است. 15 جولای هر سال و اتفاقاتش. اگرچه یک روز سال است اما نمادی از تمامی روزهاست. فیلم پر است از آغوش و بوسه و خنده های مسری به تماشاگر. اگرچه دراماتیک است و تلخ هم میشود قسمتهایی اما پیشنهاد می شود با حال خوب و دست در دست یار ببینید :))

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۱۵:۴۳
___ سلوچ

پسری نابینا در روستایی زیبا و پدری که نماد دل مشغولی های پست انسان قرن بیستم است. رنگ خدا، مقایسه ای میکند جهان بینی و نگرش بین یک جفت چشم روشن و یک قلب روشن را. وجدان این مرد با مرگ مادر و رفتن همسر تلنگری می خورد اما چه حیف که دیرهنگام است برای تغییر. و محمد نابینا همانطور که خودش میخواست به سمت خدایی که تنها دوستدار اوست، می رود. همچون پرندگانی که از ابتدا تا انتهای فیلم شوق پریدن را در دل محمد زنده نگه می دارند. کجا زندگی را گم کردیم که این چنین دل سنگ شده ایم؟...

+راستی چرا از این دست فیلمها و از این دست مجیدی ها و کیارستمی ها دیگه تو سینمامون سر بلند نمیکنند؟ چرا همش کمدی های سطحی یا اجتماعی هایی با رنگ و بوی خیانت و خشونت؟


دیالوگی از فیلم:

معلممون میگه، خدا شما نابیناها رو بیشتر دوس داره. چون نمی بینید. ولی من گفتم، اگه مارو دوست داشت نابینا نمی کرد تا اونو نبینیم. اون گفت خدا دیدنی نیست همه جا هست. شما میتونین اونو حس کنید. شما میتونین با دستاتون ببینین. حالا من همه جا رو میگردم تا بالاخره یه روزی دستم به خدا بخوره و همه چیو بهش بگم. هرچی توی دلم هست...

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۲
___ سلوچ
گاهی یک چیز کوچک، برای فقط چند لحظه کوتاه، بی آنکه بفهمی و بدانی یک جای دلت را اشغال می کند. حتی اگر کلی اتفاق دیگر بیفتد آن جا اختصاصی برای آن چیز کوچک استفاده شده است. ما آدمهای تنها و ضعیفی هستیم. اما فقط به این امید زنده ایم که یک آدم ضعیف و تنهای دیگر پیدا کنیم که دو آدم ضعیف بشویم که دیگر دو آدم تنها نیستند.
خلاصه فیلم در یک جمله شعارگونه این است: بعضی حمافتها لذت بخش تر از آنی هستند که آنجامشان نداد. بارها و بارها...
۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۴
___ سلوچ
از خودم می پرسم آیا می شود سینمای آمریکا را بدون جلوه های ویژه تصور کرد؟ اگر این توانایی عظیم را از آن ها بگیریم، تا چه حد فیلم هایشان مفهومی و داستان محور می شوند؟ از آن دست فیلم بین هایی هستم که داستان را به بازی به کارگردانی به موسیقی فیلم به همه چی ترجیح می دهم. این فیلم باز هم درمورد فضا و دو انسانی که آنجا تنها شده اند و فقط همدیگر را دارند. فیلم بیشتر از آنکه البته فضایی باشد، دراماتیک است و عاشقانه. و مثل خیلی از فیلم های درام دیگر مثل آب خوردن اشک من یکی را در آورد. اینکه هالیوود چنین صنعت بزرگی است و به مملکت و مردمش خدمت بسیار زیاد می کند، جای تحسین دارد اما میزان فیلم های مفهومی هالیوود روز به روز کمتر می شود و این سیر نزولی تفکر را حتی در چنین کشور پیشرفته ای نشان می دهد.
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۹
___ سلوچ

خب تمام صحنه ها و دیالوگ ها را کامل یادم بود. محل فیلمبرداری و صحنه هاو بازی های فیلم هم درخشان بودند. کلی خوشمان آمد. هم از متن نمایشنامه هم کل فیلم. فیلم های عرفانی اصولا آرامش خاصی دارند که به نظرم انسان امروز شدیدا به آن نیازمند است

لینک فیلمنامه

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۴۱
___ سلوچ
ژانر جنایی و وحشت اصولا از علایق من نیست. اما سکوت بره ها علاوه برا این ژانر و یک موضوع ساده که پیدا کردن قاتل یک سلسله جنایت است، جوانب روانشناختی هم دارد. قصه روانشناسی که از داخل زندان ذهن بیماران و ملاقات کنندگانش را به شدت دقیق می خواند. دگردیسی روحی روانی، بازپرس از نقاط جذاب فیلم است. مهمترین نکته فیلم روحیه شکارچی انسان و علاقه او به خوراک همزاد خویش است. حال اگر مثل من زیادی زور و ضرب بزنید تا پیامی چیزی از این فیلم با این همه اسکار در بیاورید شاید این پرسش را از خودتان بپرسید که در طول زمان وحشی گری درون آدمیزاد غارنشین به چه چیزهایی تبدیل می شود و آیا در انتهای این تاریخ جایی به خوی انسانی می رسد؟!
به نظرم به یک بار دیدنش می ارزد نه بیشتر...


دیالوگی از فیلم:

می شنوم صدای ناله ی بره ها را ... که در زیر سایه ی بال زدن های پروانه های بزرگ، به این زودی ها ساکت نخواهند شد...
۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۵ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۲
___ سلوچ

به نظرم فیلم در عین حال که مخاطبان عام را با بازیگران محبوبشان راضی نگه میدارد مخاطبان هنری فیلم را هم که از کیارستمی انتظار چیزی شعرگونه در فیلم دارند برآورده میکند.

این وسط فقط می ماند آنها که خودشان را در چارچوب مسخره قاعده و قوانین فیلم سازی محصور کرده اند. کیارستمی نه تنها در این فیلم که در فیلمهای دیگرش هم سبک خاص و دوست داشتنی خودش را پیاده می کند.

همه عاشقان عباس کیارستمی رو دعوت میکنم این بخش از مجله داستان همشهری رو بخونن.


از بین تمام صحنه ها و آدم ها، این صحنه که ژولیت بنوش اشک میریزه برام خاص و قشنگ بود...
۱۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۸:۵۶
___ سلوچ