کتاب، حرف میزند

دیروز

دوشنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۰۳ ق.ظ
تعلق جان آدمی بین روحیه سخت کارگری در کارخانه و دلخوشی دست به قلم شدن. روایتی ساده و جذاب و البته تلخ که بدون زمین گذاشتن و به همراه کلی غصه خوردن تا انتها خواندم. پسری که از مادر فاحشه و روستای سیاهشان فرار میکند و به شهر پناه می آورد برای شاید تحقق آرزوها اما آنجا هم کارگر می شود و تنها امیدش دیدن لین دختر مورد علاقه کودکی اش و یا ذهنش.
از آگاتا کریستف عزیز شرمنده م که گاهی با آگاتا کریستی اشتباه می گرفتمش :))
و

نظرات  (۷)

۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۲:۱۵ آقاگل ‌‌
من هم یه لحظه با کریستی اشتباه گرفتم و اگه نمیگفتی با هم فرق دارن یحتمل توی همین اشتباه هم میموندم :-)
پاسخ:
کار ما خلاصه بیرون آوردن مردم از تاریکی هاس :))
اگوتا کریستف نویسنده ی محبوب منه و واقعا عاشق قلمشم. حتما سه گانه ی دوقلوها رو هم بخون. فوق العادست..
پاسخ:
آره کامنتتو توی طاقچه دیدم
حتما میخونم یه روز
ممنون
۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۹:۰۷ پـــــر ی
لازمه بازم اعلام کنم که نخوندمش یا دیگه واضحه کاملا :(
پاسخ:
نمیخواد اینو تکرار کنی خب
مثلا یه چیز دیگه بگو
از آب و هوا مثلا
یا یه جمله قشنگ
یه بیت شعر زیبا
چه قد طرح روی جلدش خوبه
پاسخ:
آره طرح قشنگیه
کلا کتابای داستان متاسفانه خیلی به طرحشون دقت نمیشه
۱۷ مهر ۹۶ ، ۱۹:۴۱ محمد مهدی
عاشقونست پس:) مرسی از معرفی کتاب . باید سعی کنم تهیه اش کنم
پاسخ:
آره عاشقانه س
نود و نه درصد نوشته ها فیلمها طرح ها به عشق برمیگردن یه جورایی
:)
۱۸ مهر ۹۶ ، ۱۰:۰۶ پـــــر ی
شعر زیبا هم بلد نیستم آخه :(
پاسخ:
خب یاد بگیرین :)
باید جالب باشه:)
پاسخ:
بله :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">