کتاب، حرف میزند

جستارهایی در باب عشق

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۵۸ ق.ظ
فکر کنم قشنگ ترین کتابی بود که نیمه کاره رها کردم. یک وقتی چشمم را لابلای کتابها به خود جذب کردم و آنقدر خواندم که یک مشتری آمد و آن را برد. دیگر موجودی از این کتاب نداشتیم و مرکز پخش کتابمان هم نداشت. تا صفحه 100 همینقدر خواندم. کتاب از نکات روانشناسی و گاه فلسفی رابطه ها میگفت در خلال بیان یک تجربه شخصی و درواقع یک داستان. شاید خیلی ساده به نظر میرسید اما تمام خط به خط کتاب را با پوست و استخوانم تجربه کرده بودم و حس همدلی عجیبی با آلن دوباتن داشتم.


از متن کتاب:
وقتی به کسی از موضع عشق یک طرفه نگاه می کنیم و به لذتی می اندیشیم که از بودن با او در بهشت برین به ما دست می دهد، ناخودآگاه نکته ای اساسی را فراموش می کنیم. این که اگر او هم ما را دوست بدارد، علاقه ما به چه سرعتی رنگ خواهد باحت. ما عاشق می شویم چون نیازمندیم با توسل به فردی آرمانی از دست خود فاسدمان برهیم. خب اکر این فرد روزی برگشت و متقابلا عاشق ما شد چه؟ فقط می توانیم شگفت زده بشویم. آخر این موجود الهی که ما در تصور داشتیم، چگونه می تواند اینقدر بدسلیقه باشد که از کسی مانند ما خوشش بیاید؟ اگر برای عاشق شدن باید باور داشته باشیم که معشوق از جهاتی از ما سر است. زمانی که این عشق متقابل می شود، آیا تناقض ظالمانه ای به وجود نمی آید؟ «اگر او تا این حد فوق العاده است، چگونه می تواند عاشق کسی مثل من شود؟»

نظرات  (۱۰)

۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۰۸ 🌸🌸 سَـمَـــر 🌸🌸
-___________________________________________-
پاسخ:
چیشده؟
از این کتاب خوشت نمیاد؟
۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۱۸ 🌸🌸 سَـمَـــر 🌸🌸
چرا خیلی خوشم میاد :|

الان خصوصی عرض میکنم
پاسخ:
آها الان متوجه شدم :))
شرمنده م :دی
جالب بود
هیچ وقت از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم
پاسخ:
:)
ولی به نظرم قشنگیِ عشق به اینه که زشتی‌ها و چیزهایی که معشوق داره رو ببینی ولی تو چشمت نیان، چون اینقدر عاشق معشوقت هستی که حاضری زشتی‌هاشو نبینی، حاضری فقط خوبی‌هاشو ببینی... شاید این کم کم عادت شه، ولی وجود داشته.... نظر من اینه(:

پاسخ:
اوممممم اینکه به نظر من هم حرفتون درسته
ولی منظور نویسنده از اون پاراگرافی که گذاشته اینه که خب معشوقمون زشتی نداره، خودمون که زشتی داریم. خیلی هم زیاد. چجوری اون هم تونسته عاشق ما بشه؟
یعنی اونم نمیبینه؟ خب خیلی کوره :/
از دوباتن هنوز چیزی نخواندم گرچه از عنوان کتابی که درباره ی پروست نوشته، میشه فهمید که آدم جدی و باهوشیه!

راستی طی یک اتفاق نادر چند شب پیش خواب دیدم به کتاب فروشی شما آمدم، کتاب فروشی که کتاب بخواند و کتاب بفهمد، آنقدر کم یاب شده که با خواندن بلاگش به خواب آدم بیاید :)
بهترین شغل دنیا را داری ;)
پاسخ:
آره آلن دوباتن خیلی خوبه تمام کتاباش

جدی؟ فکر میکردم شما اصلا  منو نمیخونین. آره شغل انبیاس الکی :))
خیلی عالی شد که
آدرسو واجب شد بذارم تو بیو
بیاین حتما یزد اومدین
۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۵۲ مریــــ ـــــم
حالا بستنی میخوری نریزی رو کتابه
:))
پاسخ:
کتابه رو فروختم رفت. کلی هم خط و خول کشیده بودم توش :))
۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۸:۵۴ مریــــ ـــــم
واااا
یادم باشه از حالا رفتم کتاب بخرم حتما یه دور ورقش بزنم
:))
پاسخ:
:دی
آره یادت باشه :)
من وب شما رو باز می کنم دلم میسوزه. نمی تونم این کتابا رو بخونم. کاش برمیگشتم به دوران دانشجوییم :(
پاسخ:
منم کاش زود سی سالم بشه :(
نه بابا 
سی سالگی خیلی هم خوب نیست ها
پاسخ:
چرا چرا خیلیم خوبه
آرامش داره
نداره خیلی 
به هم ریخته است
پاسخ:
عه
خب پس چهل سالگی ایشالا :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">