کتاب، حرف میزند

پرواز به نیروانا و چند داستان دیگر

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۱۳ ب.ظ
وقتی چشمم به عنوان لابلای کتابها افتاد سریع برش داشتم. اسم وبلاگ یکی از دوستانم را داشت و بی مقدمه و خیلی سریع شروع به خواندنش کردم. داستان اول کتاب پرواز به نیروانا. حکایت جنگ بود و پرواز و دیوانگی. آنقدر به دلم نشست که بیخیال خواندن ادامه کتاب شدم. ترسیدم اگر مابقی داستان های کتاب تا این اندازه جذاب نباشند چه؟ اما احتمال آنکه ممکن است همه داستانهای کتاب دلنشین باشند مرا به قصه دیگری سوق داد و اصلا خوب نبود. همین دو داستان از این کتاب را خواندم. تلواسه واژه خوبی است برای توصیف حال بعد از خواندن این کتاب


از متن کتاب:

آنگاه چنان ناگهانی از ابرها بیرون آمدم و آنچنان سریع که کور شدم. هیچ زمانی بین بودن و نبودن در آن وجود نداشت. یک لحظه من در آن بودم و سفیدی اطرافم متراکم و ضخیم بود و در همان لحظه، خارج از آن بودم و روشنایی آنچنان درخشان بود که کور شدم. چشمانم را چند ثانیه بستم و وقتی دوباره آن را گشودم، همه چیز آبی بود. آبی تر از هرچیزی که تا کنون دیده بودم. آبی تیره نبود، آبی روشن نبود، آّبی آبی بود. یک رنگ درخشنده خالص که قبلا هرگز ندیده بودم و نمی توانم آن را به وصف درآورم. به اطرافم، به بالا و پشت سرم نگاه کردم. مستقیم نشستم و از ورای شیشه ی اتاقک خلبان به زیر پای خود نگاه کردم. درخشان و روشن بود، مثل روشنایی مطبوع خورشید، در حالی که از خورشید خبری نبود. آن گاه آنها را دیدم.در نقطه‌ای دور از من و بالای سرم، آن جلو جلو‌ها، یک خط طولانی از هواپیماهایی را دیدم که در آسمان پرواز می‌کردند. آن‌ها در ستون تیره‌ی واحدی پیش می‌رفتند، همه با سرعت یکسان. همه در یک مسیر، همه نزدیک به هم در پی هم می‌رفتند و آن ستون، از این سر تا آن سر آسمان، تا جایی که چشم کار می‌کرد، امتداد داشت. آن راه محتوم آن‌ها برای پیشروی بود. گویی تندبادی آن‌ها را یکجا به پیش می‌راند. با دیدن این منظره بود که من دریافتم شاهد چه چیزی هستم. من ابدیت را می‌دیدم.

نظرات  (۴)

چقدر قشنگ...
پاسخ:
اوهوم
برای من یه سوالی پیش اومد.شما رفتی اونجا کار کنی یا کتاب بخونی؟_
پاسخ:
خب اوقات فراغت زیاده دیگه
منم که عشق میکنم کتاب میخونم :)
به نظر میاد داستان قشنگی باشه:) 
همه ی داستاناش درباره پرواز بود یا فرق داشتن؟
پاسخ:
نه فقط همین یکیو
کل کتاب ارزش نداره
فقط همین یه دونه ش
۲۴ شهریور ۹۶ ، ۰۹:۳۷ 🌸🌸 سَـمَـــر 🌸🌸
یاد لبه تیغ بیافتادم همی
پاسخ:
متاسفانه نه کتابشو خوندم نه هیچکدوم از نسخه فیلماش :/
ولی الان خلاصه داستانشو خوندم خیلی خوشم اومد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">