کتاب، حرف میزند

بلبل حلبی

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۶ ق.ظ

"مگه میشه؟ چطور ممکنه؟ یعنی باورش شد؟" و کلی سوال از این دست را در ذهن خودم غربال می کردم وقتی میخواندم نخستین داستان مجموعه بلبل حلبی را. داستان دوم این سوالات و پیچیدگی ها کمتر شد اما دلپذیری اش را به فضای خوبی داد که احساس نیز قشنگ بود. از داستان سوم به بعد دیگر همه چیز معمولی شد. حتی معشوق صادق هدایت نیز آنچنان که باید دل نمی برد. اتفاقها معمولی. توصیفات معمولی. بعضی از داستان ها اصلا داستان نبود و صرفا روایت محض بود. اما در کل خواندن شبیه زندگی کردن با شخصیت ها بود که این بهترین ویژگی یک داستان میتواند باشد.

نظرات  (۲)

۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۰ بهار پاتریکیان D:
این چیه کنارش؟ :-"
پاسخ:
این یه قندون حلبیه که تو کارگاه ساختم
بلبل حلبی نداشتم جاش قندون حلبی گذاشتم :/
۰۱ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۲۴ میرزا ژوزف پولیتـزِر
قندون حلبیت منو له کرد:))))
من نخوندمش. متاسفانه
پاسخ:
:))
کتاب بعدی که میذارمو حتما باید بخونی. خیلی عجیب غریبه. کم مونده بمیرم توش

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">